جعفر شهرى باف
375
طهران قديم ( فارسى )
به حساب آمده ، چپق دست هر كس در خيابان ، نشانهء آن بود كه طبعش ( شيرخشتى ) « 20 » است و از طايفهء ( اسمال قربون ) « 21 » مىباشد و پسرها مىتوانند خود را به وى نزديك نمايند ! و سيگار دست علامت تمايل به جنس اناث كه زنها به او تنه زده چشم و ابرو نشان مىدادند كه تا اواخر ، لفظ ( سيگاركشى ) همچنان متداول خانهدارها و خانمها و مراجعين فاحشهخانهها بود كه عمل خلوت را سيگاركشى و اهل لواط ، عمل با پسر را چپقكشى مىگفتند ! ! به گواهى قسمتى از قصيدهء شاعر وقت ايرج ميرزا دربارهء ارتباط خرسوارها و چپقكشها به نرينهبازى ، كه در زير مىآيد ! . . . اينهمه رودهدرازى شد و شاهاندازى * بايدم فكر پسربچهء طرار كنم عشق شيرى است قوى پنجه و خونخوار * و خطاست پنجه با شير قوىپنجهء طرار كنم كار دشوار بُوَد ليك مرا مىبايد * حيلتى از پى آسانى دشوار كنم گر گشايد گره از كار به جادوى و به سحر * سالها خدمت جادوگر و سحّار كنم او نه يارى است كز و صرف نظر بتوان كرد * من نه آن مار كه بيم از سَخَط غار كنم خواهم ار كار بگردد به مراد دل من * به مراد دل ، بايد رفتار كنم مشدى من خركى دارد رهوار و مراست * كه روم فكر خرى مشدى و رهوار كنم از براى خرم از مخمل و قالى فى الفور * تشك و پالان آماده و تيّار كنم از سپيد و سيه و زرد و بنفش و قرمز * به گَل و گردن او مهرهء بسيار كنم دُم و يالش را از بهر قشنگى دو سه بار * به حنا گيرم و گلنارى و گُلنار كنم عصرها بايد تغيير دهم شكل لباس * خويش را همزىِ با آن بت عيار كنم كُله پوست نهم كَلهى سر مشدىوار * از قَصَب شال و ز ابريشم دستار كنم مَلِكى پوشم از آن ملكىهاى صحيح * پيش مشديها خود را پر و پادار كنم گيرم از مرجان تسبيح درازى در دست * بند و منگوله ز ابريشمِ زرتار كنم
--> ( 20 ) . طبيعت شيرخشتى اصطلاحى بود مخصوص افراد مورد ذكر يعنى حكيم به او شيرخشت تجويز كرده است ! ( 21 ) . اسماعيل قربان يعنى پسر قربان . كسى بود كه او را بدون همراه ذكور نميديدند ! بعلاوهء فاميل او كه همه انگشتنماى آن فعل بودند و هر كسى را مىخواستند آن كاره معرفى كنند از طايفهء « اسمال قربون » مىگفتند .